از پوری سخن می‌گویم

0

پوراندخت (پوری) سلطانی شیرازی (۱۳۱۰-۱۳۹۴) کتابدار، مترجم، ویراستار و پژوهشگر کتابداری بود. به‌همت او، مرکز خدمات کتابداری پا گرفت. سلطانی از اولین مروجان دانش کتابداری و اطلاع‌رسانی در ایران بود و سال‌ها در مقام استادی در دانشگاه تهران تدریس و چند نسل کتابدار تربیت کرد. در عین حال، سال‌ها در کتابخانۀ ملی مشغول پژوهش و ترجمه و تولید آثار بنیادی در کتابداری بود. از آثار اوست: «خدمات فنی»، «سرعنوان‌های موضوعی فارسی»، «دستنامۀ فهرست‌نویسی کتاب‌های لاتین به فارسی»، «راهنمای مجله‌ها و روزنامه‌های ایران»، «دانشنامۀ کتابداری و اطلاع‌رسانی» و… فرشته مولوی، که خود کتابدار است، در متن پیش رو از کار و زندگی پوری سلطانی و خاطراتش با او می‌گوید.

از پوری سخن می‌گویم
فرشته مولوی

شاید بشود گفت تقویم تاریخ هم، مثل تقویم طبیعت، چهار فصل دارد تا روییدن و بالیدن و کاهیدن و خوابیدن را دوره کنیم. فصل‌های تاریخ، چون آیند و روندشان در دست ماست، از نظم‌وترتیب فصل‌های طبیعت بی‌بهره‌اند. بهار فصل‌های تاریخی آن سرآغازی است که از وقت خرمِ آغازیدن و بختِ خوش آغازگران می‌گوید.
تاریخ ایران از بیداری مشروطه تا اکنون گرچه از شکست‌ها و دلسردی‌های سنگین آکنده است، از شادی آغازهای بی‌شمار و شور پیشگامان راه‌های نو بی‌بهره نبوده. پیشکسوتان هم از بخت بودن و زیستن در زمان و مکان بهنگام و درست برخوردارند، هم از پُردلی و تیزبینی و دوراندیشی و ازخودگذشتگی. ترکیب این بخت‌یاری و ویژگی‌های فردیِ کارساز است که آنان را بی‌مانند می‌نماید.
هرکس به هر راه و رشته‌ای که دل سپرده باشد بی‌گمان خواستارِ دیدن و شناختن پیشاهنگان آن است. برای منِ دلبسته به ادبیات و کتاب هم دیدار یا نشست‌وبرخاست با هدایت و نیما، و همچنین با یگانۀ میدان دانشنامه‌نگاری ایران، غلامحسین مصاحب، آرزویی بوده گیرم ناممکن و حسرت‌برانگیز. در برابر چنین حسرتی اما نیکبختیِ بیست‌ودو سال کار در حلقۀ گروه پیشکسوتی را داشته‌ام که در پنج دهۀ پرکار و پربار از عمر پربرکت خود مرکز خدمات کتابداری را بنیاد نهاد؛ در شکوفایی انجمن کتابداران ایران کوشید؛ با به انجام رساندن طرح‌های پژوهشی بزرگ پایه و پی دانش کتابداری را ریخت و گسترش آن را شدنی کرد؛ به کالبد کهنۀ کتابخانۀ ملی نفسی تازه دمید تا کتابخانه‌ای مدرن و مادر بشود؛… و سرانجام خودْ مادرِ کتابخانۀ ملی ایران نام گرفت.
به‌گمانم سال ۵۵ بود که برای نخستین بار خانم پوری سلطانی را دیدم. تازه از درس و دانشگاهی که جز دلزدگی چیزی برایم نداشت رها شده بودم. پس از پنج سال کار در این‌جا و آن‌جا که آخرین و بهترینش گروه پژوهش‌های شهری سازمان برنامه بود، به این یقین رسیده بودم که هم از کارمند شدن بیزارم، هم جز نوشتن و پژوهش و ترجمه و ویرایش کار دیگری را دوست ندارم، هم برای فروکش کردن درد و غم نان باید کاری کنم. خبر رسید که ….

ادامه این خاطره کتابی را در شماره یازدهم مجله شهرکتاب بخوانید.

مجله شهرکتاب، شماره یازدهم، کتاب و نشر، خاطرات کتابی

اشتراک گذاری

ارسال یک پاسخ